![]() |
![]() |
|
| امشب تمام عاشقان را دست به سر کن ; یک امشبی با من بمان با من سحر کن |
می دونی؟يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..تو باشی منم باشم..کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی..منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..بهت می گم چشماتو می بندی؟ميگی اره بعد چشماتو می بندی ...بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..می دونی؟می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..يه ضربه عميق..بلدی که؟ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونیمن تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينیخون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزهو لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی..تو داری قصه می گی..من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزهرو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی..تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم..می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت.می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم..می بينی ديگه نفس نمی کشم..چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم..می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن..از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم..مردن خوب بود ارومه اروم...گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااابعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی..گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه..دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 10:25 AM توسط غزل |
|
|
اين عبارت روي سنگ قبر يک کشيش انگليسي در کليساي وست مينستر
نوشته شده است: جوان و ازاد که بودم ،تصوراتم هيچ محدوديتي نداشتند و در خيال خود مي خواستم که دنيا را تغيير بدهم .پيرتر و عاقل تر که شدم فهميدم که دنيا تغيير نمي کند ،بنابراين توقعم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم.ولي کشورم هم نمي خواست عوض شود. به ميانسالي که رسيدم ،اخرين توانهايم را به کار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم ،ولي انها هم نمي خواستند عوض شوند. و اينک که در بستر مرگ ارميده ام ،ناگهان دريافته ام که :اگر فقط خود عوض مي کردم ،خانواده ام هم عوض مي شد و با پشتگرمي انها مي توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسي مي داند ،شايد مي توانستم دنيا را هم عوض کنم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 10:20 AM توسط غزل |
|
|
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو"من خوب می شناختمش نامت چو آوازی همیشه بر لب او بود.حتی زمان مرگ آن لحظه های پر درد و غم و غروب آن بی قرار عشق چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود" روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو"شب در میان تاریکی در نور مهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان آن دختر سکوت در انتظار دیدن رویت نشسته بود" روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو " جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد" هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را با چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس در انتظار دیدن رویت نشسته بود" روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو افسوس! دیر شد; ای کاش کمی زودتر می آمدی اما بگو من خوب می دانم حتی در آن جهان آن خفته خموش در انتظار دیدن رویت نشسته است روزی اگر........ اما نه او هیچ وقت دیگر نمی آید.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 4:21 AM توسط غزل |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 4:15 AM توسط غزل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
به نام خدا
سلام ضمن خوش آمدگویی به شما که از این وبلاگ دیدن میکنید . لازم است بدونید که کلیه مطالب این وبلاگ بیشتر بر اساس تجربیات و تفکرات و عقاید این حقیر نشئات گرفته و خوشحال میشم که در جهت تصحیح این مطالب عقاید،نظرات و پیشنهادات خود را در این وبلاگ مطرح کنید.امید است با ارائه نظراتون جهت بهبود این مطالب مرا یاری کنید. با سپاس فراوان غزل |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 اسفند 1387 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|